I love milk
..........................سر زلف تو گرفتن...........
..........................................سفر دراز کردن........
دخترم... درین شیرین تر از جانم
تو این روزا که نمیتونی حرف بزنی شاید من نفهمم که چی میخوای. منو ببخش اگه وقتی دلت میخواست دراز بکشی من نشوندمت.اگه خوابت میومد و من بردمت حمام...اگه هنوز شیر میخواستی و من خوابوندمت...اگه داشتی به آهنگ مورد علاقت گوش میدادی و من کانال عوض کردم...اگه دلت میخواست باهات حرف بزنم و من تند وتند لباست رو پوشوندمت...اگه دلت میخواست کتابت رو تماشا کنی و من زردو و خرس مهربون رو جلوی چشمای تیله ایت تکون دادم.دختر شیرینم...درینم...آرزو میکنم خیلی زود ..حتی زودتر از بچه های دیگه بتونی حرف بزنی و صدای قشنگت رو بشنوم..........
من ۸صبح ۲۳ خرداد یه نی نی خیلی خیلی خیلی قشنگ به دنیا آوردم که اسمشو گذاشتیمدرین.
الان دو ماه و شش روزشه و وقتی میخنده دیونه میشم دیوونه. باباش هم عاشقش شده.
بعدا بیشتر مینویسم .این روزها کارم زیاد شده.
نمی شود که یک روز هم به عقب برگشت...
دخترک رنجیده است
او کنون تنها شده
این لهیب توده های آهنین
این طبیعت این زمان
بر دلش مهر زدند
مهر تنهایی و ساز
....
این تکه ای بود از من پانزده ساله ...موقعی که هنوز طبع شاعرانه داشتم ...فقط حیفم میاد که چرا نوشته ها و شعرامو نگه نداشتم و تو چند نوبت با عصبانیت و ناامیدی همشونو سوزوندم و الان فقط بعضی کلمات بدون ترتیب تو ذهنم مونده....
دیروز نگار خانم از طرف شرکت برای کار اومده بود اینجا...از راه رسیده و نرسیده شروع کرد زار وزار گریه کردن که دیروز رفتم جایی برای کار و خانمه بهم تا بعداز ظهر هیچی نداد بخورم و خیلی گرسنم بود...اولین بار بود که نگارخانمو می دیدم و هنوز به لهجه اش عادت نکرده بودم ...با هزار زحمت آرومش کردم و براش صبحونه آوردم (با این شکم قلمبه برای اینکه یه موقع گرسنه نمونه تا شب پذیرایی کردم...). تازه تازه داشت نفسش جا میومد که ازم پرسید چند سالته و گفتم 30(بهش دروغ گفتم 31سالمه) دوباره هق هق سرداد که می بینی هم سنیم ولی من چقدر پیر شدم از بس که بدبختم ،خواهرام یکیشون همسر شهیده و یکی همسر جانباز ،از اولم پیشونیشون بلند بوده و فقط من تو خانواده بدبخت و آواره ام....دوباره آرومش کردم. خلاصه تا شب کار میکرد و از پیشونی نوشتش میگفت . می گفت سیزده سالگی دادنش به شوهر معلول و خودسوزی کرده و هفده سالگی طلاقش رو گرفته و اومده تهران برای کار و با یه پیرمرد به قول خودش تیلیاردر صیغه کرده و پیرمرده حتی 206 هم داشته .بعد مدتی که حامله شده ،هفت تا بچه پیرمرده خبردار شدن و اومدن با آبروریزی از خونه باباهه بیرونش کردن و مجبور شده برای دختر بچه به اسم مادرش شناسنامه بگیره. حالا هم زن یه پیرمرد دیگه شده که بیست و چهار ساعت پای منقله و بهش خرجی هم نمیده. ازش پرسیدم چرا جدا نمیشی و گفت جدا بشم اجاره خونه از کجا بیارم و تو محل خودتون نگاه نکن تو محله های ما مگه میذارن یه زن تنها راحت زندگی کنه و ...خلاصه تا شب گفت و گفت و گفت و نفهمیدم چقدرش راست بود و چقدرش ....فقط فکر میکردم همونطور که خیلی از ماها برای خودمون حقوق برابر قائلیم ،بماند که برای بدست آوردنش اقدامی میکنیم یا دست روی دست میذاریم تا زنان آزاده سرزمینمون حقمونو بگیرن و بیان تقدیممون کنن، آیا نگارخانمها اصلا میدونن که حقی وجود داره و همه بدبختیشون زاده پیشونی نوشتشون نیست؟؟ نگار خانم باور کن تو هم آدمی .هیچ کاری نکن فقط باور کن یا اگه باورت نمیشه جلوی دخترت وانمود کن که به حقوقت باور داری...بذار لااقل دخترت باور کنه که آدمه....
پنجشنبه صبح با باباش رفتیم سونوگرافی. . .خانم دکتر دستها و پاها و اعضای صورت و بدنش رو بهمون نشون میداد و من و باباش هم خیره به مونیتور وبه صدای قلب مهربونش گوش میدادیم . توی اون همه برفک سیاه وسفید وقتی دکتر نشون داد حتی پلک زدنش رو تشخیص دادیم . از دکتر پرسیدم حالش خوبه ، گفت آره سلام میرسونه و من و باباش خندیدیم...بعد کمی روی مونیتور دقیق شد و گفت :میدونی که بچت دختره؟ ، گفتم:بله همین الان شما گفتید... یادم افتاد که صبح باباش میگفت که خواب دیده شیشه دختره...خلاصه ...موقع برگشتن زنگ زدم به ما دری که سرمای سختی خورده بود و میگفت تا چند روز دور و بر من نیا و خبر خوشم رو بهش دادم و بعد رفتیم یه جعبه شیرینی گرفتیم و رفتیم خونه مامان مهین ....اینقدر هیجانزده بودیم که نمیتونستیم بریم خونه...اتفاقا عمو محسن اینا ( بابای ایلیا و ارشیا ) هم اومدند و وقتی عمو محسن شیرینی شیشمونو دید هممونو به افتخار دخمل خانومی شام مهمون کرد.....ما دری میگه شکر نعمت ،نعمتت افزون کند...مادری دو تا دختر داره که خواهرم (مامان غزل) باشه و من . خواهری هم یه دختر داره که غزل کوچولو باشه. حالا من هم یه دختر دارم که شیشه خودم باشه. مادری چهارمین دخترت مبارکت باشه........پنجشنبه یه روز خاص برای من و باباش شد و زندگیمون رنگ گرفت....
این چه حسیه ...چه حالیه ....چرا من رو هوام....
امشب در سر شوری دارم...... ساعت دو صبح از گرفتگی پاهام از خواب بیدار شدم و الان چهارونیمه و فکر صبح که می خوام برم سونوگرافی و بفهمم قندعسلم دخمله یا پسر نذاشت بخوابم . رفتم یه دوش کشدار یک ساعته گرفتم و باباش هم که از نگرانی من بیدار شده بود دوباره خوابید. حالا اومدم تو پذیرایی جلوی منظره شب نشستم و به آوای سکوت گوش میکنم . نمیدونم چرا گفتم سکوت، شاید به خاطر ریتم کند صداهایی باشه که تو این شبا به شنیدنشون اعتیاد پیدا کردم. تیک وتیک ساعت و غرش گاه وبیگاه موتور یخچال و پارس سگ همسایه و هرازگاهی گذر یک اتومبیل توی برف وشلابه که آسفالت کوچه رو میلیسه و میره. بعضی اوقات هم قوقولی خروس بی محل همسایمون....هیجا نزده ام که بدونم جنسیت شیشه چیه. موضوعی که مسلما زندگیم تحت الشعاعش قرار میگیره. آخه بعد از پدر و مادرم هرکسی وارد زندگیم شده به انتخاب خودم بوده .اما حالا شیشه انتخاب خدای منه برای من و هیچ چیزی ازش نمیدونم . صبح یک برگ دیگه از زندگیم ورق میخوره و من آماده میشم تا تصمیمهای جدیدی بگیرم که سرنوشت جدیدمو رقم میزنه.....انگار خود شیشه هم میدونه که بیشتر از این نمیتونه مقاومت کنه و مرموزبازی دربیاره آخه از موقعی شروع به نوشتن کردم داره لگد میزنه ،خیلی هم محکم میزنه.....امشب یکسر شوق و شورم ....از این عالم گویی دورم.....
در تمام روزهایی که دنیا چشم بست و نادیده ام گرفت به خود افتخار میکرده ام، تا امروز که اینجا هستم و با دست خود مینویسم از حس درونم و حقیقت پنهانم ،حتی اگر با سانسور ولی حداقل مینویسم...وچه کسی می تواند انکارم کند؟؟ قرنها ظاهرم را آلوده به گناه تصویر کردند، گله و شکایتی ندارم اما روحم را هرگز تسلیم نکردم.... در تمام سالهایی که زن بودنم را به زیبایی ام سنجیدند و تمام من را به پاکدامن و هرزه تقسیم کردند وبه دست ولی و قیمم سپردند و از من قول مردانه گرفتند که چشم سفیدی نکنم،من از زن بودن خود لذت برده ام...از صبوری و تحملم ...از اینکه شنیدم آنچه ضد من است و هیچ داد نزدم...متین و با وقار ایستادم و مردان و پسران سرزمینم را با عشق پروراندم و خشم و کین به قلبم راه ندادم.....من از کلوپاترا و ژاندارک و زلیخا و مادر و خواهر وهمسر این مرد و آن مرد به اندازه کافی شنیده ام و در تاریخ زن پاکدامن و زن هرزه چه بسیار دیده ام ، اما معیارها و فاکتورهای متفاوت برای شناخت مادرانم میخواهم ...من تاریخ مادران متفکر ، هنرمند ، فیلسوف ، خلاق و زنان ساده و صمیمی ام را میخواهم...من دلم میگیرد وقتی در راز بقا میبینم که نر و ماده در کنار هم و یکسان مطالعه میشوند، اما در فیلمهای تاریخی به ازای هر صد و شاید هزار مرد یک زن هم دیده نمیشود....من از جوکهای جنسی و همه ترانه هایی که در وصف زلف و اندام زن است منزجر میشوم....به ظاهر من راضی مشو درونم را بکاو و مرا بشناس و باورم کن. ...و باور کن که به خود افتخار میکنم ،حتی اگر در صدو بیست و چهارهزار پیامبر هیچ سهمی نداشته باشم....و امروز این منم که مینویسم و میبالم و برتری نمیخواهم...فقط حرمتم را میخواهم و بازپس میگیرم.....
این زمستون هم رو به پایان است . تولد باباش و غزل کوچولو (دخترخاله شیشه) هم گذشت و خوش هم گذشت و برگ زیبایی شد از دفتر زندگیم. امسال برای باباش که سی سالش شده از طرف شیشه هم کادو تولد خریدم .خیلی بهش چسبید، آخه تازه بابا شده و این اولین هدیه از طرف دلبندش بود.....هرچی که بود گذشت و رفت ویه بهار تازه تو راهه. عمر من هم تو همین روزا جاموند و رفت...چندتا خط جدیدم گوشه چشام یادگاری موند. اما دلخوش عیدی امسالمون هستم که خدا بهمون داده و با دنیا هم عوضش نمیکنیم. شیشه ای که همه زندگیمون شده ...ایکاش پدرم هم بود تا شریک شادیمون باشه. پدرم غزل کوچولو رو که الان دیگه دوسالش شده رو هم ندید و رفت....حیف ازین روزگار که همه خوشیهاش یکجا جمع نمیشن...مهر90 با شیشه و باباش میریم دیدن پدر تا میوه باغشو ببینه و روحش شاد بشه....
باباش هم این روزا خیلی بیشتر از همیشه کار میکنه (عاشق حس مسوولیت پدرانه اش هستم) وقتی میرسه خونه بقدری خسته و خواب آلوده که حتی پلی استیشن هم بازی نمیکنه. با این همه زندگی قشنگتر شده و خیلی حرف برای گفتن داریم. از آرزوهای آینده گرفته تا اینکه بالاخره دختره یا پسر و اسمشو چی بذاریم واتاقشو چطور بچینیم و نقشه هایی که واسه تربیتش میریزیم (که لزوما همشون قابلیت اجرایی ندارن ودر حد تخیل باقی میمونن )و هزار هزار حرف شیرین دیگه...همیشه فکر میکردم وقتی آدما ازدواج میکنن زندگی و سطح فکرشون محدود میشه و به کم راضی میشن ، اما حالا میبینم که بقدری دنیای توی خونه دلچسب میشه که از دنیای بیرون غافل میشی و از درون پر هستی نیاز به بیرون نداری (چه عارفانه...).مخصوصا که میدونم هیچ همراهی بهتر از باباش نمیشه ، مهربون و بی رنگ و ریا وگرم و محکم و عاشق خونه....
بازم دنیا داره قشنگ میشه...صبحها پنجره سرتاسری بالکن رو باز میکنم ومیشینم روی تخت جلوی باد و نفس می کشم.....چه نفسی.....همه عشق دنیا رو می بلعم و قلبم وسیع و وسیع تر میشه...دلم میخواد زمین و آسمون و کوه و دریا و هرچی درخت و گل و آب و پرنده و ماهی توش هست به آغوش بکشم...قلبم که فری سایزه و هرچقدر عشق میره توش بازم جا داره ...اما آغوشم ...نمیدونم ... فکر نمیکنم تا این حد کش بیاد ...انگار سالها از اون روز برفی که میخواستم خاطره بسازم گذشته...انگار گذشته و آینده به هم سلام میکنند و دستشون رو تو دست هم میذارن....حس غریبیه، ولی هنوزم بهترین لحظه زمانیه که دستم رو میذارم روی شکمم و منتظر تکون خوردن شیشه میشم...تازگیها زورشم زیاد شده ...نفس مامان به باباش رفته...
زنگ آخر دبستان شهید بهشتی به صدا درومد و با بچه ها دویدیم به سمت خیابون ویه صف افقی درست کردیم و همه با هم در حالیکه دست تو دست همدیگه آواز میخوندیم ازبلواری که به دریا میرسید گذشتیم. دبستان تا خونمون پنج تا کوچه فاصله داشت باید از میوه فروشی و لوازم تحریری و کبابی صدف وآق بانو میگذشتم وبعد جلو سوپردریا به آقا کیا سلام میدادم ،آها تازگیها کنار سوپردریا آقا رضا یه دستگاه بستنی قیفی گذاشته .سر هرکدوم از کوچه ها با چندتا از بچه ها خداحافظی کردیم و رسیدیم به دستگاه بستنی آقارضا .من و محبوبه مشتریهای اصلی بستنی بودیم وبقیه بچه ها به راهشون ادامه میدادن.ته کیفهامون و جیبهامونو دنبال سکه پنج تومنی (از همون مسی ها) میگشتیم و آقارضا میگفت باشه حالا فردا بیار و بالاخره یه سکه پیدا میکردیم و آقا رضا یکی یکدونه بستنی میداد دستمون و میگفت مراقب باش نریزه عمو... از جلو ساندویچی پیام هم میگذریم و دیگه میرسیم سر کوچه چهارم .دیگه باید با محبوبه هم خداحافظی کنم ،با این حال می ایستیم کنار دیوار و بستنی هامون رو تا ته میلیسیم و بعد خداحافظی میکنیم.سرازیر میشم تو کوچه . از دور بچه هارو میبینم که از وقتی هوا گرم شده دوباره بعدازظهرها میان تو کوچه و درست جلوی در خونه ما فوتبال بازی میکنن. سلانه سلانه درحالیکه کیفم رو روی دوشم جابجا میکنم راهی میشم. گلسا سوار دوچرخه داره تو کوچه دور میزنه و وقتی منو می بینه میاد سمتم و سلام میکنه و میگه مامان مریم نذاشت بیاد تو کوچه آخه فردا امتحان ریاضی داره،تو میای دوچرخه سواری؟ میگم نمیدونم اگه مامانم اجازه بده. دوباره پا میزنه و میره به سمت ته کوچه..چقدر ته کوچه ترسناک بنظر میاد ...بر میگردم به عقب نگاه میکنم ..مامان علی داره از سر کوچه با یک کیسه کوچک خرید میاد .امروز مانتوی سفید وشلوار سفید و کوتاه و گشاد پوشیده.چقدر با موی طلایی خوشگل شده ...قدمهامو شل میکنم تا بهم برسه،حالا میتونم بوی عطرشو حس کنم حالا قدمهامو با قدمهاش هماهنگ میکنم و تا در خونه ادامه میدم .همینطور که دارم درو باز میکنم از پشت سرم میشنوم که داره با علی دعوا میکنه که مگه نگفتم نرو تو کوچه .....به مامان سلام میکنم و دفتر دیکته و ریاضیمو نشونش میدم و میرم بالا تو اتاقم و می خزم توی تختم و به صدای بچه ها توکوچه گوش میدم و آرزو میکنم توپشون بیفته تو خونمون...باید زود مشقامو بنویسم ..ساعت پنج برنامه کودک شروع میشه و امروز رامکال داره....
متاسفانه هنوز معلوم نیست آخه بندناف بین دوتا پاشه تازه زانوهاشم چسبونده به هم. ماهم موندیم که سیسمونی رو کی باید بخریم دیگه...
رفتم به سمت ماشین وبا کمی تردید درب جلو رو باز کردم ، نشستم و گفتم : " سلام " . گفت : "سلام.. کجا تشریف میبرین ؟ " ادرس مطب دکتر رو بهش دادم . بهم اطمینان داد که آدرسو میشناسه و به راه افتاد... بوی عطرش فضای ماشینو پر کرده بود و منو به یاد سفر می انداخت... به آرومی پرسید : " شما از مشترکین ما هستین ؟ ". گفتم : " بله ". ادامه داد : "آخه من دوساله اینجا کار میکنم ولی تا بحال شمارو ندیده بودم." جواب دادم : "آره خوب زیاد زنگ نمیزنم الانم شرایطم جوریه که نمیتونم رانندگی کنم."...رفت توی فکر ..میدونستم که کنجکاو شده اما هیچی نپرسید. کاش میپرسید ، کاش میتونستم ساعتها باهاش صحبت کنم .کاش میشد همه روزامون رو برای هم تعریف میکردیم...سر تقاطع چند تا ناسزا شنید و زیرزیرکی خندید ...غرق افکار بیست سالگی بودم و خودمو دوباره بیست ویک ساله حس میکردم . ایکاش دختر هم منو بیست و یک ساله میدید و دوکفه ترازو برابر بودیم. اما احترام و احتیاط تو رفتارش نشون میداد که کفه من سنگین تر بود...بالاخره بهونه ای پیدا کردم تا دوباره صداشو بشنوم و گفتم : "با ماشین اتومات خیلی کارتون راحته ،نه ؟ ".خندید و جواب داد : "خوب بله ..برای کسیکه صبح تا غروب رانندگی میکنه این مساله مهم میشه. اما چه فایده ! کاش ماشین خودم اتومات بود. " دوباره متعجب شدم و این بار مس آدمهای پرچونه پرسیدم : "مگه ماشین خودتون نیست؟ " . یه نگاهی بهم انداخت و با حسرت گفت : "ماشین دوستمه آخه چند روزه ماشینم خراب شده تعمیرگاست. " .گفتم : "چه دوست خوبی ! این روزا کمتر دوست به این بامحبتی پیدا میشه." با شیطنت جواب داد : "اونم که به فکر من نیست ..از اون مرداییه که میخوان با امکاناتشون آدمو پابند کنن ..." دنیا دور سرم چرخید و فقط تو دلم میگفتم چرا؟؟؟چرا؟؟؟ چرا؟؟؟.....چی داشتم که بگم ؟چی داشتم که حاضر باشه بشنوه؟ هزار تا سوال توی سرم دور میزد.... سعی میکردم نگرانیمو نشون ندم .آخه اصلا به من مربوط نمیشد که نگرانش باشم .خودش حتما می دونست داره چیکار میکنه.. واقعا میدونست؟؟ آخه فقط بیست سالش بود.... دیگه تقریبا رسیده بودیم....ماشینو نگه داشت و شمارشو بهم داد که اگه سرویس خواستم به خودش زنگ بزنم و من پیاده شدم......وبا خودم فکر میکردم ایکاش مس فیلم بنجامین باتن آدما اولش پیر بودن و وقتی سنشون بالا میرفت و جوون میشدن از تجربه هاشون استفاده میکردن. کاش ده سال دیگه دوباره این دختر رو که حالا اسمشو میدونم می دیدم.یعنی تا اون موقع شمارش عوض نمیشه؟.....
دختر زیبایی بود. برق نگاهش چشم رو خیره میکرد . موهای مشکی و بلندش رو از پشت سر با یک گیره مهار کرده بود و از بالای گیره ریخته بود پایین. اندامش پراز اعتماد به نفس بود.میشد آروم سرتو بذاری روی بازوش و باهاش درد دل کنی.ازون تیپ دخترهایی بود که هم سن و سالاش حتما حسرتشو می خوردن، با لباسهای امروزی که می تونستم نرمیشونو بین انگشتام حس کنم .ازون جنسای مرغوب ، مس ماشین مدل بالا و تمیزش... بیشتر از بیست و یکی دوسال نداشت با پوست برنزه و عینکی که بالای سرش گذاشته بود ،رفتم به عوالم بیست سالگی .روزایی که ذهنم به تعادل نرسیده بود ولی پر از آمال و آرزو و بلندپروازی بودم و رویاهایی داشتم که حاضر بودم بابتشون هر تاوانی بپردازم. جسارتم نظیر نداشت.نفسم گرفت... روزای قشنگی که دیگه بر نمی گردن...روزایی که انگار مال خود خودم بودن و حالا رفتن.... حالا انگار اون "من گمشده" رو جلوی خودم می دیدم ،با وقار و سرکش با گوشی موبایلش صحبت میکرد. دم در خونه منتظر تاکسی بودم که انگار خیال اومدن نداشت. منم از زیر عینک دودیم فقط دختر رو می پاییدم. انگار منتظر کسی بود، نگاهی به اطراف کرد و بوق زد. به دور و بر نگاه کردم تا مخاطب بوقشو پیدا کنم اما کسی نبود.دوباره بوق زد و شیشه بغلو داد پایین و گفت: "منتظر آژانسین؟ " . مات و مبهوت نگاهش کردم ،برای چی این سوالو می پرسید؟إإإ. با تردید گفتم :"بله "، گفت : " بفرمایید ". از تعجب چشام گشاد شده بود .پرسیدم : "آژانسه؟إإ " . گفت : "بله.بفرمایید"
ادامه دارد...
وقتی به روال معمول زندگی چند ماه پیش فکر میکنم و با امروز مقایسه میکنم ، تازه متوجه میشم که چه فرحبخش بوده . چشمامو می بندم و برمی گردم به همون روزا...............
بعد دوساعت و نیم ورزش از باشگاه میام بیرون...خسته اما سرحال . قبض خشکشویی رو از کیفم درمیارم و میرم به سمت خشکشویی و لباس مردونه هایی که هیچوقت اونجوری که دلم میخواد نمیتونم اتوشون کنم رو تحویل میگیرم و خداحافظی می کنم . اصلا دلم نمی خواد برم خونه ..تا شب حالا خیلی مونده. یاد غزل کوچولو میافتم که از پریروز که یاد گرفته بگه "مادری" من هنوز ندیدمش. گازشو می گیرم به سمت خونه مادری .با غزل بازی میکنم و ناهارمونو میخوریم و میزنم بیرون .ساعت از دو گذشته ...هزار کار و برنامه دارم. از کوچه پس کوچه های پشت خونه مادری میندازم بالای دیباجی و ازونجا به سمت پایین وبعد به راست ،پیچ کامرانیه. سربالایی رو پرگاز رد میکنم و مستقیم میرم تا چراغ کوه نور. میخوام شیشه ماشینو چک کنم که بالا باشه میبینم گلفروشا ازون رزای زرد خوشگل آوردن. یه دسته بخر تو گلدون بذار باباش اومد ذوق کنه...چراغ سبز شده ،گاز میدم و دستی رو میخوابونم ..چه صدایی میده ...از ماشین بغلیا خجالت می کشم ...خوب شد عینک زدم...سرمو برنمی گردونم. نمیدونم چرا فکر می کنم هیچکس نباید زودتر از من به چراغ نیاوران برسه. جلو شهر کتاب طبق معمول پام میره روترمز و یادم میفته که تازه چندتا کتاب خریدم و هنوز نخوندمشون .دوباره گاز میدم و میپیچم تو کوچه ...تو ذهنم مرور میکنم که شام چی درست کنم. دم میوه فروشی به زور ماشینو می چپونم. می پرم پایین ...آقای سوپری میگه سلام " خانم ...". "آقای...." چطورن؟.(منظورش باباشه) .خریدامو میکنم و برام میچینه تو ماشین. میرم به سمت خونه از سر کوچه که میپیچم دستم میره رو ریموت در .اینقدر پشت هم فشارش میدم تا بالاخره در باز میشه. آخرین نگاهو به دورو بر و کوچمون میندازم و می پیچم تو پارکینگ....
یادش به خیر...
سه روز موندیم خونه مامان مهین که اتفاقا تولد عمه جون شیشه هم بود و به سلامتی و مبارکی شمع 25رو فوت کرد.پسرعموهای شیشه هم که آتیش میسوزوندند.شیشه گوگولو شما الان پنج تا پسرعمو و یه دختر عمو و یه دخترخاله داری که خیلی منتظر اومدنت هستن. درسا –دختر عموت که دیروز برای اولین بار مامانشو از نزدیک دیدم- از خدا خواهش کرده که تو پسر باشی تا خودش تنها نوه دختر این خونواده بمونه. از ما گفتن بازم میل خودته ،هرجور که خودت راحتی.
دیشب بعد شام دوباره بار و بندیلمون رو جمع کردیم اومدیم خونه مادری .اگه بدونین چند قدمی که تو برف برداشتم چه کیفی داشت...راستی بوتهای جدیدمو که براتون گفتم پوشیده بودم و وقتی توی برف راه میرفتم "پوپ - پوپ" صدا میداد................... از خونه مامان مهین که اومدیم بیرون ده پونزده سانتی برف نشسته بود. باباش ارشیا پسرعموی فسقلی شش ماهه شیشه رو بغل کرد و گذاشت توی ماشین و زن عمو جان هم دست منو گرفت و تا ماشین مشایعت کرد.
خداجون روزهای قشنگیه...ازت ممنونم...ازطرف باباش هم تشکر می کنم......
ادامه مطلب
